taghirrrr

من.....تو
من.....تو
من.....تو
چيزي كه بين ماست
همين فاصله هاست...
همين فاصله ها...
مي بيني؟!!!
كه اول من
كه بعد تو
كه بعد بزرگتر مي شود.
من.......تو
من...........تو
من................تو

من فداي تو،بجاي همه گلها تو بخند اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز ريسماني کن از ان موي دراز تو بگير تو ببند تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ي ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان در رگ ساغر هستي تو بجوش من همين يک نفس از جرعه ي جانم باقي است اخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنش
............................

من اينك باز مي گويم كلامم را و شعرم را
برايت راز مي گويم تو اي نيلوفر زيبا تو اي تنها و بي همتا
چنان در سحر زيباي كلامت مانده ام مفتون
چنان با حرف حرف شعر تو جدا گشتم از اين گردون
كه ديگر هيچ حرفي جز كلام دوستت دارم نمي دانم نمي خواهم نمي خواهم
دگر اين گيتي پست دغل پروركه ديگر من تو را دارم
به استقبال تو اين بي زبون آمد
برايت هديه ايي دارد اگر چه كوچك و كم قدركه شايد در نظر آيد
و آن جاني ست ناقابل كه در پيش تو قربان است
يكي شكرانه كوچك براي عهد و پيمان است
.........................

حالا به درگاه تو آورده دلش را
بانو ! مبادا که نبینی مشکلش را
تقدیر او را خوانده و آورده پیشت
تا که بسازی نیمه ی نا کاملش را
حتی سر انجامش اگر تلخ است بگذار
از با تو بودن ها بگیرد حاصلش را
او دل به دریا میزند عمریست شاید
در سرزمین تو بیابد ساحلش را
اینبار قربانگاه جای امتخان نیست
باید بگیری تحفه ی نا قابلش را
...

بي تو دنيا بر سرم آوار شد درد ما در بودن ما ريشه داشت
درد ما در بودن ما ريشه داشت رفتن و مردن الاج كار شد
آن كه اول نوش دارو مينمود بر لب ما زهر نيش مار شد
عيب از ما بود از ياران نبود تا كه ياري يار شد بيزار شد
عيقبت با حيله ي سوداگران عشق هم كالاي هر بازار شد
.................................
ای که بوی تن تو چشم گل کور میکنه نرمیه ناز تنت مخملو کم رو میکنه
بی تو سرده زندگی پر درده زندگی وای چه سخته از تو جدایی وای میمیرم اگه نیایی
اگه میشد وای چی میشد میومدم دوباره اون روزای قشنگ عشق
........................................

نمي دانم چه مي خواهم خدايا
به دنبال چه مي گردم شب و روز
چه مي جويد نگاه خسته من
چرا افسرده است اين قلب پرسوز
زجمع آشنايان مي گريزم
به كنجي مي خزم ارام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيره گيها
به بيمار دل خود مي دهم گوش
گريزانم از اين مردم كه
بامن به ظاهر همدم و يكرنگ هستند
ولي در باطن از فرط حقارت
بدامانم دو صد پيرايه بستند
از اين مردم كه تا شعرم شنيدند
برويم چون گلي خوشبو شكفتند
ولي ان دم كه در خلوت نشستند
مرا ديوانه اي بد نام گفتند.......فروغ
.................................................
آســمان غرّيـــد و بــــاران درگـــرفت
بــاغ عشقم، سبزه ها دربر گرفت
ســــبزه ها روييـد و شــعر آغاز كرد
مــرغ بانگم، با خوشــي پرواز كرد
تا به اســــتقبال گل، راهـي شــود
كيـن شب درمانده را ماهي شود
چــون گل نو، مــرغ باغـــم را بديــد
از وراي قلـــب او بــــــادي وزيــــــد
تا كه شبنم روي گلبرگش نشست
سبزه زارم را گلســتاني بگشـــت
از درون شـــوريدم و گشتم چو ماه
جنگل تاريـك را گشتـــم پادشـــاه
ديــــدگانم ســــو به فـــرداي اميـــد
گل به گلــزارم مكانـــي را گزيـــــد
ايـن گـل اميــــــد، يـك رويــــــا نبـود
از فريــب و حـــيله ي دنيــا نبــــود
در وجـــودش يك حقيقت بود و بس
شـــعر من چون واقعيَت بود و بس
.....................................
زندگي
چون گل سرخي است پر از برگ و پر از عطر و پر از خار
يادمان باشد اگر گل چيديم
عطر و خار و گل و برگ همه همسايه ديوار به ديوار همند
......................
من تموم قصه هام قصه تــــــوست
اگه غمگينه اون از غصه تــــــوست
يه دفعه مثل يه گل رفتي تو دست خزون
سيل بارون و تگرگ ميـومد از آسـمون
بردمت تــو گلخونه که نريزه روي سرت
تا يه وقت خيس نشه بشکنه بال و پرت
نشکني زير تگرگ , نريزه از تو يه برگ
من تموم قصه هام قصه تــــــوست
اگه غمگينه اون از غصه تــــــوست
يه دفعه مثل يه شمع داشتي خاموش ميشدي
اگه پروانه نبود تــــو فراموش ميشدي
آره پـروانـه شـدم کـه پرام سوخته شده
که آتيش دل تــو به دلــم دوخته شده
که بسوزه پر و بالم که راحت بشه خيالم
دارم از تو مينويسم تو که غم داره نگاهت
اگه دوست داشتي بگو تا بازم بگم برايت
انقده ميگم تا خسته شم , با عشق تو شکسته شم
.................................

inam az khanume alizade.............

توي سرماي زمستون يه كبوتر روي ايوون
خيس شده پرهاي نازش ديگه بالهاش نداره جون
بس به آسمون نگاه كرد ديگه چشماش شده خسته
آخـــه اون خبـر نـداره خودشــم بـارشو بســــته
يه دلش پر از خطر يه دلش پر از اميده
توي آســـمون آبي اون هنــــــوز جفتـي نـديـده
دلشو زدش به دريا دنبالش بره به هر جا
اما افسوس يه شكارچــي نشسته پشــت درخـــتا
تا بلند ميشه زايوون ميريزه روي زمين خون
تا ميريزه رو زمين خون ميشينه جفتش رو ايوون

gooyand khoda hamishe ba mast....................
ey gham nakonad haman khodayi.................


دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است

اگر ماه بودم به هرجا كه بودم

سراغ تورا از خدا ميگرفتم...
وگرسنگ بودم به هرجا كه بودم

سر رهگذار تو جا ميگرفتم

اگر ماه بودي به صد ناز شايد

شبي برلب بام من مي نشستي
وگر سنگ بودي به هرجا كه بودي

مرا مي شكستي مرا مي شكستی…
..............................
ازغمه کسي اسيرم که زمن خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر ندارد غلط است هرکه گويد دل به دل راه دارد دل من زغصه خون شد دل او خبر ندار
.............................
اگر فكر مي كني اگر فکر مي کني که رفتنت باعث شکستنم مي شود اگر فکر مي کني که از پس رفتنت اشک مي ريزم اگر فکر مي کني که با نبودنت لحظه هايم خالي مي شوند اگر فکر مي کني که هر لحظه دلم براي بوسه هايت تنگ مي شود اگر فکر مي کني که بي تو مي ميرم بسيار درست فکر کرده اي خب تو که مي داني نبودنت را تاب نمي آورم ...پس بمان
..............................
بد نيست اگر کمي به هم فکر کنيم در بحبوحه خنده به غم فکر کنيم بد نيست اگرخانه ما سيماني است به خشت و گل و نفوذ نم فکر کنيم هر وقت زيادمان دلي ميشکند بد نيست که يک لحظه به کم فکر کنيم من عاشق و تو هر که در اين عصر غريب بد نيست اگر کمي به هم فکر کنيم
...................................
چون بسي ابليس آدم روي هست پس به هر دستي نبايد داد دست
..............................

کاش قلبم درد تنهايی نداشت ..
چهره ام هرگز پريشانی نداشت ..
برگ های آخر تقويم عشق ..
حرفی از يک روز بارانی نداشت ..
کاش می شد راه سرد عشق ...
را بی خطر پيمود و قربانی نداشت ...
..................................
گفته بودی که چرا محو تماشای منی ؟
وآنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی؟ .
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
.............................
تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان تر است.
تحمل اندوه از گدایی همه ی شادی ها آسان تر است
...........................
پیش از این مردم دنیا دلشان درد نداشت
هیچ کس غصه این را که چه میکرد نداشت
چشمه صادقی از لطف زمین می جوشید خودمانیم...........زمین این همه نامرد نداشت
.............................
ای عشق راه دور من...
شکسته دل مغرور من...
حادثه رفتن تو بود...
مهم نبود غرور من...
مهم نبود شکستنم...
دور از تو پرپر شدنم...
به افتخار عشق تو میگم که بازنده منم
..............................
in moshkele manam hastesh:
چه دردیست درمیان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشم خود آرام شکستن
.......................

man dust nadaram setaramo az dast bedam!!!!

مجنون به میان موج خون است
لیلی به حساب کار چون است؟
مجنون،جگری همی خراشد
لیلی نمک از که می تراشد؟
مجنون به خدنگ خار سفته ست
لیلی به کدام ناز،خفته ست؟
مجنون به هزار نوحه نالد
لیلی چه نشاط می سگالد؟
مجنون همه درد و داغ دارد
لیلی چه بهار و باغ دارد؟
مجنون کمر نیاز بندد
لیلی به رخ که باز خندد؟
مجنون ز فراق دل رمیده ست
لیلی به چه حجت آرمیده ست؟
.........................
پسرك ! گريه نكن ! چوب قلم رو مي شكنم
من مثه معلمت مشقات رو خط نمي زنم
دفتر تازه بيار مشقاي من جريمه نيس
مشق شب رو پاره كن مشق طلوع رو بنويس
رنگ روزگار نباش !‌ يه دس صدا داره هنوز
بودنت تو دايره نقطه ي پرگار هنوز
وقتي دريا ميگه نه تو قطره باش بگو بله
دسته ي تيغ تبر ‚ چوب درخت جنگله
همه قصه ها دروغه ديگه چش براه نباش
قصه رو خودت شروع كن اين مداد رو بتراش
بنويس جاي كبوتر روي ابراس نه تو چاه
بنويس تا بشكنه طلسم اين تخته سياه
رنگ روزگار نباش ! يه دس صدا داره هنوز
بودنت تو دايره نقطه ي پرگار هنوز
وقتي دريا ميگه نه ! تو قطره باش بگو بله
دسته ي تيغ تبر چوب درخت جنگله
..........................
کاش یک قطره وفا داشت دلت
ذره ای میل به ما داشت دلت

کاش بر عفوِ تو اُمیدی بود
کاش قهری گذرا داشت دلت

یاد آن روز و شب رفته بخیر
طفل بودیم و صفا داشت دلت

اگر اطراف تو آیینه نبود
تا به امروز جلا داشت دلت

از زمانی که شدی عاشق خود
چشم تحقیر به ما داشت دلت

سادگی ، مهر ، وفا، لطف ، گذشت ...
چه بگویم که چه ها داشت دلت

shakhse nashenas

khanume narges alizade (ke esme vagheyish in nist) az babate sherayi ke baram miferestid tashakor mikonam.

in sher vase parisa

همه مي پرسند؟ چيست درزمزمه ي مبهم اب؟ چيست درهمهمه ي دلکش برگ؟ روي اين ابي ارام بلند! که تو را مي برد اين گونه به ژرفاي خيال! چيست درخلوت خاموش کبوترها؟ چيست درکوشش بي حاصل موج؟ چيست درخنده ي جام؟ که توچندين ساعت مات ومبهوت به ان مي نگري. نه به ابر نه به اب نه به برگ نه به اين ابي ارام بلند نه به اين خلوت خاموش کبوترها نه به اين اتش لغزيده به جام من به اين جمله نمي انديشم به تو مي انديشم اي سراپا همه خوبي همه وقت، همه جا... من به هر حال که باشم به تو مي انديشم تو بدان اين را تنها تو بدان تو بيا تو بمان با من تنها تو بمان جاي مهتاب، به تاريکي شب ها تو بتاب من فداي تو،بجاي همه گلها تو بخند اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز ريسماني کن از ان موي دراز تو بگير تو ببند تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ي ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان در رگ ساغر هستي تو بجوش من همين يک نفس از جرعه ي جانم باقي است اخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنش

ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست گر امید وصل باشد، همچنان دشوار نیست نوک مژگانم به سرخی بر بیاض روی زرد قصه دل می نویسد حاجت گفتار نیست
..............................
سگی پای صحرانشینی گزید
به خشمی که زهرش ز دندان چکید
شب از درد بیچاره خوابش نبرد
به خیل اندرش دختری بود
خورد پدر را جفا کرد و تندی نمود
که آخر تو را نیز دندان نبود؟
پس از گریه مرد پراگنده روز
بخندید کای مامک دلفروز
مرا گر چه هم سلطنت بود
بیش دریغ آمدم کام و دندان خویش
محالست اگر تیغ بر سر خورم که دندان به پای سگ اندربرم
توان کرد با ناکسان بدرگی ولیکن نباید ز مردم سگی
...................................
چنان در قید مـــــــهرت پای بندم .... که گویی آهوی سر در کمندم
گهی بر درد بی درمان بــــــگریم .... گهی بر حال بی سامان بخندم
نه مجنونم که دل بردارم از دوست.... مده گر عاقــــلی بیهوده پندم
...................................
...........................

تا به كي بايد رفت / از دياري به دياري ديگر
نتوانم نتوانم جستن / هر زمان عشقي و ياري ديگر
كاش ما آن دو پرستو بوديم
كه همه عمر سفر مي كرديم
از بهاري به بهاري ديگر
............................
درجواني غصه خوردم هيچکس يادم نکرد : درقفس ماندم ولي صياد آزادم نکرد : آرزوي مرگ کردم مرگ هم يادم نکرد
...............................
یــه شـعـله ی شـکسته یـه شمع رو به بادم خــسته از ایــن زمـونه فریاد گـریه دارم
شـده فـضـای ســیـنه ســیـه چــو روزگــارم از هــمه دل بـریـدم دل بــه کــسی نـدادم
عاشق شدم به چشمات دادم دل و به رویات رفتی و پا گذاشتی به سادگی رو حرفات
با یاد تو همیشه عمرم تموم نمیشه
تــمـوم زنــدگـیـمو بــه چـشـمـای تــو دادم عـمری به پات نشستم دل به کسی ندادم
منتظرم که روزی تو باشی در کنارم
عاشق شدم به چشمات دادم دل و به رویات رفتی و پا گذاشتی به سادگی رو حرفات
با یاد تو همیشه عمرم تموم نمیشه
......................................
به من می گفت اونقدر دوستت دارم که اگر بگویی بمیر می میرم.
باورم نشد
فقط یه امتحان ساده به او گفتم بمیر !؟
سالهاست که در تنهایی پژمرده ام ای کاش امتحانش نمی کردم .
...................................
کاش ! قلبم درد تنهایی نداشت سینه ام هر گز پریشانی نداشت
کاش ! برگهای آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت
کاش ! می شد راه سخت عشق را بی خط پیمود و قربانی نداشت
.......................................

چنين با مهرباني خواندنت چيست ؟ بدين نامهرباني راندنت چيست ؟ بپرس از اين دل ديوانه من که اي بيچاره ماندنت چيست ؟

ruhe shamloo shad bad!!!!

ما نوشتيم و گريستيم
ما خنده كنان به رقص بر خاستيم
ما نعره زنان از سر جان گذشتيم ...

كسي را پرواي ما نبود.
در دور دست مردي را به دار آويختند :
كسي به تماشا سر برنداشت

ما نشستيم و گريستيم
ما با فريادي
از قالب خود بر آمديم .
..................................

يك دو بيتي آينه تقديم چشمان سياه .. يك غزل از عاطفه در پيش آواي نگاه .. يك رباعي عاشقي نذر نگاه ساده ات ... يك ترانه حرف دل حرف دل دلداده ات ... يك قصيده خاطره از لحظه سبز حضور ... يك مسمط روشني زانو زده در پيش نور ... موج نو تا خط ساحل مي رود .. بي حضورت راه باطل مي رود ... مثنوي از چشم تو معنا گرفت ... قطره اي هم وسعت دريا گرفت .. قطعه اي چون يوسف گم گشته ات ... مي نگارد عاشق سر گشته ات

...................................


اگر آن ترك شيرازي به دست آرد دل ما را به خال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را هر آن كس چيز مي بخشد ز ملك خويش مي بخشد نه چون حافظ كه مي بخشد سمرقند و بخارا را == اگر آن ترك شيرازي به دست آرد دل ما را به خال هندويش بخشم تمام روح و اجزا را هر آن كس چيز مي بخشد به سان مرد مي بخشد نه چون هاتف كه مي بخشد سر و دست و تن و پا را سر و دست و تن و پا را به خاك گور مي بخشند نه بر آن ترك شيرازي كه شور افكنده دلها را


...................................

درياب كه از او جدا خواهي رفت
در پرده اسرار فنا خواهي رفت
مي نوش نداني كه از كجا آمده اي
خوش باش نداني به كجا خواهي رفت
اي كوزه چو من عاشق زاري بوده است
در بند سر زلف نگاهي بوده است
اين دستي كه بر سر گردن او مي بيني
دستي است كه بر گردن ياري بوده است
اي چرخ فلك خرابي از كينه توست
بيدادگري شيوه ديرينه توست

...................................

مراببوس
برای آخرين بار تو را خدا نگهدار
که می روم به سوی سرنوشت
بهار من گذشته گذشته ها گذشته
من ام به جستجوی سرنوشت
در میان طوفان هم پیمان با قایق ران ها
گذشته از جان بايد بگذشت از طوفان ها
به نيمهء شبها دارم بایارم پيمان ها
که برفروزم آتشها در کوهستانها
آه آه شب سیه سفر کنم ز تيره ابر گذر کنم
نگه کن ای گل من سرشته غم
به دامن برای من ميفکن
دختر زیبا امشب بر تو مهمانم
در پیش تو میمانم
تا لب بگذاری بر لب من
دختر آن برق نگاه تو
اشک بی گناه تو
روشن سازد يک امشب
من مراببوس
مراببوس
برای آخرين بار تو را خدا نگهدار
که می روم به سوی سرنوشت




ويليام شکسپير ميگه: کسي را که دوسش داري ازش بگذر، اگه قسمت تو باشه بر مي گرده ، اگر هم بر نگشت حتماً از اول مال تو نبوده پس بهتر که رفت
...........................
به جاي دسته گلي که فردا در قبرم نثار مي کني امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن. به جاي سيله اشکي که فردا برمزارم ميريزي امروز با تبسمي شادم کن به جاي اون متن هاي تسليت که فردا برام مي نويسي امروز با يک پيغام کوچک خوشحالم کن من امروز به تو نيازم دارم نه فردا
...........................
چرا از من گذشتي خيلي ساده تو که دونستي مرد پياده جونيشو پي عشق تو داده شنيدم گفتي از عاشقي سيرم نگفتي با خودت من يه وقت ميميرم حال حق دل و از کي بيگيرم
...........................
در اين دنيا كه نامردان عصا از كور مي دزدند من از خوش باوري آنجا محبت جستجو كردم
...........................

shabahat

تو مث پنجره ای
وا میشی از روی دیوار خیالم رو به دنیا
به یه جنگل
به یه دریا
به چهار حرف س ک و ت
به نهایت صدا

تو مث یه قاب عکسی
عکس یک کوه بلند
کوهی سرشار غرور

فارغ از غصه ی عاشق
مث سازی
پُراز شادی و شور

تو مث آینه ای
توی آینه ی چشات عکس خودم رو میبینم:
عاشقی با سینه ای لبریز درد
عکس یک رستم عاشق
خسته از هفت خان عشقت
زخمی روز نبرد
اون که سهراب غرورش رو به پای قدمت قربونی کرد

تو مث نم نم بارون پر از زمزمه ای
که با اهنگ قدمهات چشم غنچه وا میشه
که حیات باغچه ی دل با تو با معنا میشه

تو مث کتاب شعری
که تو هر صفحه ی اون
یاد عشقای قدیمی دوباره پیدا میشه

تو مث یک غزلی تو دفتر شعرای من
تویی متن هر ترانه ، تویی آغاز سخن
تویی که عطر غزلهات منو برد میون کوچه های شعر
اسم تو جاریه توی رگ هر بیت ترانه های من